این دانشنامه در حال تصحیح و تکمیل می باشد. از این رو محتوای آن قابل ارجاع نیست. پیشنهاد عناوین - ارتباط با ما

عباس زریری

از دانشنامه حوزه علمیه اصفهان
پرش به ناوبری پرش به جستجو
مرشد عباس زریری

مرشد عباس زریری (1288ش-1350ش) فرزند حسین شاعر و طبیب و از آخرین شاهنامه خوانان معروف اصفهان، که با بیان جذاب خود به نقل وقایع شاهنامه می پرداخت و در پایان هر مجلس به وقایع صحرای کربلا نیز اشاره می کرد.[۱]

زندگی نامه

عباس زریری در هفتم مهر ماه 1288ش/ 1327ق در اصفهان به دنیا آمد.

دوران کودکی او به سبب یتیم شدن و قحطی ناشی از تأثیر جنگ جهانی اول به سختی گذشت، او خود تصویر سیاه و هولناک آن سالها را چنین به قلم می آورد: 

«...در هزار و سیصد و بیست و هفت هجری قمری در شهر اصفهان در محلۀ مستهلک پا به عرصۀ وجود نهادم و در کودکی یتیم شدم. سال 1335ق در سراسر ایران قحطی نان شد و در اصفهان از همه جا بدتر. بسیاری از مردم گفتند نان و مردند. بهای شش کیلو نان هفت تومان پول نقره بود، ولی اشیاء دیگر ارزان بود. مثلاً شش کیلو مس مرغوب را در تمام شهر می­ گردانیدند تا یکی از 2 ریال الی 5 ریال بخرد. در هر دکان نانوایی سوراخ کوچکی برای نان دادن بود. هر نان که از آن سوراخ برای خریداری که پولش را داده بود، بیرون می­ آمد، صد دست برای گرفتن آن نان دراز می ­شد و اگر صاحبش زرنگی نموده، نان را می گرفت، مردم روی او ریخته، نان را از او غارت می ­کردند و بعضی به رو بر زمین خوابیده و می­ خوردند. بسیاری از مردم بر اثر آن سختی مردند. زمستان قحطی گذشت و همین که در صحراها؛ جو، رنگ زردی به خود گرفت که مردم می­ توانستند آن را برای غذای زن و فرزند خود به خانه­ ها برند، وبا آمد و مردمی که با خوردن گوشت اسب و پنبه دانه و امثال آن، جان بدر برده بودند، از دلتنگی قحطی نجات داد و هرکس که باقی مانده بود از مال دنیا هیچ نداشت؛ مگر انبار دارانی که آرد یا حیوانات را ذخیره کرده بودند. بعد از آن قحطی و وبا دیگر از پدر و مادر و جمیع­ خویشاوندان من، بجز فقیر هیچ کس باقی نمانده بود. خانه پدرم را در آغاز شباب فروختم و چون عقلم به هیچ کاری نمی ­رسید، ناچار از سن یازده سالگی همراه درویشان به راه افتادم و با مداحی امرار معاش نمودم و هر شبی را در یکی از دهات اصفهان و بیشتر در لنجان بسر بردم...»[۲]

مرشد عباس آنگاه از سفرهای دور و درازی که سال های جوانی پای پیاده در شهرها و روستاهای گوناگون ایران و عراق و عمان داشته است، سخن می­ گوید و شرح می­ دهد که چگونه ضرورت های زندگی، او را بی ­خدمت استاد و به نحوی خودآموز به حرفه­ ها و تخصص­ های گوناگون کشاند و در کارهایی چون دندان سازی و معالجه بیماران برمبنای طب سنتی و نیز ساختن قطب نما و قبله نما و صحافی کتاب و تعمیر دستگاه های برقی و صوتی و ساعت و جز آن مشغول بود و سرانجام در فن نقالی و داستان پردازی متبحر و کار آمد شد. وی پنهان نمی­کند که در آغاز کار، همچون اکثر نقالان متأخر، سواد خواندن و نوشتن نداشته است:

«... وقتی عیال و اولاد پیدا کردم، با آن­ که در نقالی شهرت تمام داشتم، طومار داستان را شخص با سوادی می ­خواند و من بعد از گوش دادن و حفظ کردن­، برای مردم وانمود می ­کردم؛ چه من هم مانند بسیاری از نقالان سواد نداشتم، رفته رفته به فکر آن افتادم که طومار را خود بخوانم. یک جلد کتاب ابتدایی به بهای یک ریال خریدم و حروف را از این و آن پرسیدم. طولی نکشید که خواندن و نوشتن را یاد گرفتم و به مطالعه کتاب های متعدد پرداختم» .

وی در مورد سابقة نقالی در ایران چنین می­نویسد:

«... از زمان شاه اسماعیل صفوی  تا این زمان، یعنی هزار و سیصد و چهل و هفت شمسی، هزاران نفر از این حرفه نان خوردند و دارای خانه و زندگی شدند که البته بستگی به قهوه خانه داشت. در سال هزار و سیصد و هشت شمسی که مشغول داستان گویی شدم، داستان شاهنامه فردوسی (علیه الرحمه) در میان نبود، مگر رستم نامه که آن کتاب کوچکی بود از تولد رستم تا کشته شدن افراسیاب به طور اختصار و کسی هم به آن گوش نمی­داد؛ چه نقالان از اسکندر نامه و امیر ارسلان و رموز حمزه و یتیم نامه که راجع به شاه عباس و حسین کرد بود و ابومسلم نامه و گاهی مختارنامه نقل می­ گفتند و اصلاً یک شعر از شاهنامه خوانده نمی­ شد؛ زیرا اغلب نقالان سواد نداشتند و داستانها را سینه به سینه می ­زدند. ظاهراً در 1308ش یا یک سال کم و بیش درست در نظر ندارم نقالی در قهوه خانه­ ها و معرکه گیری و مداحی سلسله جلیله صوفیه، یعنی درویشان در اماکن عمومی قدغن شد، مگر کسانی که فقط شاهنامه بخوانند و اشعار آن را تفسیر کنند که همین عمل شروع شد. لکن متصل به جرم نقالی تحت تعقیب بودند و این پیشامد، زیاده از حد بر زبونی و و خواری این طایفه بیفزود؛ چنان که پیوسته دچار طعن و نکوهش بودند و بعضی در اثر فقر و تنگدستی و پیری و عیالواری و نبودن کار، در گوشه و کنار مشغول پیشه­ های دیگر شدند، آن هم در منتهای سختی. از طرفی هم سینماها و تماشاخانه ها روی کار آمدند و مردم قهوه خانه و داستانهای ملی و تاریخ شاهنامه را پشت سر نهادند. حال آن که تا چندی پیش از آن، اصفهان صدها قهوه­ خانه بزرگ و پرجمعیت داشت که در اکثر آنها نقل می­ گفتند.

فقیر مکرر مشاهده نمود که در گوشه و کنار قهوه خانه­ ها، خصوصاً در محلۀ بیدآباد، پیر و جوان با یک عالم وقار دور هم می نشسته ­اند و در میان ایشان مردی با مهابت تمام، شاهنامه می ­خواند تا مرشد برسد و مشغول کار خود شود. آنگاه حضار به رغبت گوش می­دادند و از شنیدن داستانهای جنگی و فداکاری دلاوران نامدار در حفظ ملک و ملت لذت می­بردند.

و اکنون سال 1347 ش می­ باشد، در تمام شهر اصفهان، ده دوازده قهوه خانه کوچک دارد و دو نقال بی رونق. در خیابان چهارباغ دو قهوه ­خانه بزرگ باقی مانده که یکی از آن دو، یعنی کافه گلستان از هر جهت در سراسر ایران ممتاز است. فقیر مدت سی و هفت سال هر روز عصر دو ساعت یا بیشتر در کافه خوانده، برای صدها نفر از جوانان و مردان سالخورده داستان گفتم» .

مرشد عباس در قهوه خانه­ های بیست و هفت شهر ایران داستان گویی و نقالی می­ کرد. وی در اواخر عمر مدت کوتاهی به دعوت سازمان جلب سیاحان شب­ها در چایخانه مهمانسرای شاه عباس اصفهان داستان می گفت، اما به زودی دریافت که شنوندگان واقعی او نه جهانگردان خارجی و نه آقایان و خانم­ های به اصطلاح اعیان محلی، بلکه همان مردم ساده و بی ادعای مشتری قهوه خانه ­اند. خود از این دوران به تلخی یاد می ­کند « که در این محل کسی گوش به داستان نمی داد، چنان که گویی ابداً اطلاعی از شاهنامه ندارند. حتی یک شب از فقیر پرسیدند: تهمینه مادر رستم بوده است؟گفتم:خیر همسر رستم بود! ».[۳]

خاطرۀ استقبال عامۀ مردم از مجلس های نقالی و داستان پردازی مرشد عباس، بویژه روزهای « سهراب کشان» که حادثه ای  بزرگ تلقی می ­شد؛ هنوز در ذهن میانسالان و سالخوردگان اصفهانی باقی است ونمونۀ اقبال و توجه همگانی از مجالس وی را از آگهی­هایی که در مورد وی به چاپ رسیده، می­توان مشاهده نمود. در آنها از وی به عنوان یکی از مبلغان و سخنوران درجه اول ایران و حتی در میان تمام کشورهای اسلامی نام  می­برد که پس از بیست سال تلاش و زحمت توانسته دیوان فردوسی را با چندین زبان جذاب و شیرین بخواند.

آثار

ایشان دارای تالیفاتی هستند که بعضی به چاپ رسیده و بعضی از آنها چاپ نشده که عبارتند از:

آثار چاپ شده

  1. از آثار چاپ شده ایشان کتاب «رستم و سهراب» ( روایت نقالان ) با ویرایش جلیل دوستخواه به سال 1369ش توسط انتشارات توس به چاپ رسیده است؛
  2. « کاوه آهنگر» به روایت نقالان به کوشش شاهرخ مسکوب توسط انتشارات طرح نو به سال 1374ش به چاپ رسیده است.

آثار چاپ نشده

از آثار باقیمانده چاپ نشده زریری: 

  1. « نثر شاهنامة نقالان»؛
  2. « سفرنامه»، که در آن به توصیف مختصات شهرها و دهات و مردم آن محل، آداب و رسوم، موقعیت جغرافیایی، وجه تسمیه، موقعیت کشاوری و اخلاق و روحیات مردم پرداخته است و « حکایت  و قصه­های گذشتگان» می­باشد.[۴]

مرشد عباس طبع شعری نیز داشته و از اشعارش در تعریف بهار و منقبت علی(ع) توسط چاپخانه امامی در 33 بیت به چاپ رسیده است. از اشعار اوست:

ای روی دل آرای تو مرآت الهیوی مظهر اسماء خداوند کماهی
بی امر تو کی سر زند از خاک گیاهیما را نبود غیر تو در دهر پناهی

وفات

وی متوفی 1350 ش و مدفون در تکیه زرگرها تخت فولاد است.

پانویس

  1. عقیلی، تخت فولاد اصفهان، ص278.
  2. زریری، داستان رستم و سهراب، مقدمه، ص 26.
  3. زریری، داستان رستم و سهراب، مقدمه، ص 34.
  4. مجموعه فرهنگی و مذهبی تخت فولاد، دانشنامه تخت فولاد ، ج2، صص403-406.

منابع

  • مجموعه فرهنگی و مذهبی تخت فولاد: زيرنظر اصغر منتظرالقائم، دانشنامه تخت فولاد اصفهان، ج2، اصفهان: سازمان فرهنگی تفريحی شهرداری اصفهان، چاپ اول، 1389.
  • عقیلی، احمد، تخت فولاد اصفهان، زیرنظر اصغر منتظر القائم؛ با همکاری مجموعه تاریخی فرهنگی و مذهبی تخت فولاد (دانشنامه تخت فولاد اصفهان)، چاپ دوم، اصفهان، کانون پژوهش، 1385